محمد عارف اسپناقچى پاشازاده

71

انقلاب الاسلام بين الخواص و العوام ( فارسي )

اسلامبول نايب السلطنه نصب نموده ، به سردارى هفتاد هزار مرد جنگى از خشكى متوجه بروسه شد و يك صد و بيست و پنج فروند كشتى نيز تجهيز كرده ، از درياى مرمره به سمت مداينه لنگرگاه بروسه فرستاد . در آن اثنا ، برادرش سلطان احمد محض اينكه تفرقه فى ما بين برادران بياندازد ، محرمانه مكتوبى به برادرش سلطان مصطفى فرستاده ، او را كه در اردوى سلطانى بود ، دعوت به وزارت نمود و او هم دعوت احمد را قبول كرده ، جواب موافقت نوشت ؛ ولى مكتوب او به دست سلطان سليم رسيد . اما سلطان سليم كه آگاهى از خيالات مصطفى يافت ، دسته‌اى از سوارها فرستاد كه عيال او را گرفتار نمايند . سوارها نيز به تعجيل رفته ، اهل حرم مصطفى را گرفته ، به اردوى سليمى مىآوردند كه سلطان احمد از اين فقره اطلاع به هم رسانيده ، بدون فوت وقت به طرف سواران سليمى تاخته ، اولاد و عيال شاهزاده مصطفى را از دست آنها رهانيده با خود برد . اما سلطان سليم رنگى از اين وقعه به مصطفى نداده ، مجلسى از وزرا تشكيل نمود و به اهل مجلس خلعت داده ، در اين ميان مصطفى را نيز مخلّع به خلعتى سياه نمودند . سلطان كاغذ قبولى وزارت او را به او نشان داد . بعد فرمود ، در همان مجلس طناب به گردن او انداخته ، خفه كردند و به اهل مجلس گفت به حق خدا ! اگر برادران من آسوده مىنشستند ، آنها را مثل جانم عزيز نگاه مىداشتم ؛ اما چه كنم كه رقابت دارند ! بعد از اتمام اين امر ، لشكر به آماسيه كشيد . سلطان احمد كه از آماسيه گريخته به كوهستانات التجا نمود ، سلطان او را تعاقب نكرده ، حكومت آماسيه را به مصطفى بيگ بن داود پاشا داد و مراجعت به اسلامبول نمود . اما زمستان كه آمد ، باز سلطان احمد به آماسيه آمده ، ضبط كرد . چون سلطان خيالى در خارج داشت ، نخواست كه مدت مديدى مشغول جنگ با برادر شود . در سال نهصد و نوزده [ 919 ] بود كه به صوابديد سلطان ، وزراى كارآگاه عريضه به سلطان احمد نوشته و در ضمن اظهار شكايت و بيزارى از سلطنت سلطان سليم نمودند و استدعا كردند كه به همراهى نوكرهاى شخصى ، على الغفله به اسلامبول برود كه سلطان سليم را خلع نموده او را بر سرير سلطنت جلوس دهند ! عريضهء ابله فريبانهء امنا كه به آن نادان رسيد ، تزوير آن مزوّرين را حمل به حقيقت و صداقت نموده ، فرماندهى لشكر خود را به فرزندش سلطان مراد سپرد و فقط با پانصد نفر متوجه اسلامبول گرديد . آنگاه كه به اسلامبول رسيد ، سلطان سليم او را استقبال كرد و بر تخت تابوت جلوس داده ، سلطنت مملكت خاموشان را به او سپرد . و بىاينكه اين خبر شايع شود ، اردوى معتبرى را مأمور به قتل برادرزادگان خود نموده به طرف آماسيه ارسال داشت . اردوى سلطانى كه وارد آماسيه شد ، بناى جنگ و ستيز را با لشكر سلطان مراد بن سلطان احمد نهاده و در دو حملهء